ایوب انقلاب اردبیل، شهید شکنجه طاغوت
معادی به هوش میآید و لب به انتقاد میگشاید، در این حال، باتومِ مزدوری سنگدل بالا میرود و با قدرت اهریمنانه بر فرق او فرود میآید و قسمت عمدهای ازسر و زیر گوش او را میشکافد و در اثر خونریزی مغزی، ایّوب مظلومانه به شهادت میرسد.
حیات؛ وی در بیستمین روز از اردیبهشت ماه سال 1334 در محلّه «علی آباد» اردبیل در خانهای ساده و بی آلایش، فرزندی چشم به جهان گشود که والدینش نام ایوب را برای او برگزیدند. «یونس» پدر ایّوب معادی، مردی زحمتکش بود که از دوران جوانی در شهرهای شمالی ایران، کار میکرد؛ امّا چند سال پیش از ازدواج با مادر ایّوب، «سحرانه الطافی» دوباره به اردبیل بازگشته و زندگی خود را در اردبیل از سر گرفته، به شغل کفاشی مشغول بود. در سه سالگی ایّوب، وضع مالی یونس آنچنان تنگ شد که او چاره ای جز مهاجرت به چالوس برای خود ندید. چالوس از آن جهت انتخاب آقا یونس بود که او از سالها پیش به این شهر شناخت داشت و قبل از ازدواج نیز سالها در این شهر زندگی و کار کرده بود. به این ترتیب، ایّوب دوران کودکی خود را در شهر چالوس و در دامان خانواده ای فقیر و محروم، سپری میکرد، تا اینکه به سن آموختن رسید و قدم به مدرسه گذاشت. دوران تحصیل ایّوب از دبستان «سعدی» چالوس آغاز شد و پس از اتمام مقطع ابتدایی که تا کلاس ششم ابتدایی بود، دوره دبیرستان را نیز در سال 1353، به اتمام رساند و دیپلم خود را با موفّقیّت اخذ نمود و همان سال با شرکت در آزمون سراسری، از مدرسه عالی بابلسر و همچنین یکی از انستیتوهای تهران قبول شد ولی او مدرسه عالی بابلسر را ترجیح داد و در رشته «اقتصاد حسابداری» شروع به تحصیل کرد.
ایّوب که از آغاز دهه پنجاه، با پیوستن به جمعی از جوانان و نوجوانان مذهبی شهر و تشکیل هیأت «انصارالمجاهدین»، فعّالیّت های عقیدتی و مبارزاتی خود را علیه نابرابری و ضد ارزشهای حاکم بر جامعه آغاز نموده بود، با ورود به دانشگاه، بر شدت و وسعت فعّالیّت های انقلابی و مبارزاتی خود افزود و نقش عمدهای در برگزاری جلسات سخنرانی و توزیع کتابهای سیاسی و اعتقادی در سطح جامعه و دانشگاه، ایفا نمود. او در دانشگاه، اسوه اخلاق و تقوا بود و به عنوان فرد مبارز و مکتبی شناخته می شد. رهبری دانشجویان را علیه رژیم منفور پهلوی بر عهده داشت و در صف دانشجویان مبارز و سختکوش قرار گرفته، از چهره های سرشناس و از گردانندگان اصلی تظاهرات و اعتصابات به شمار میآمد. کم کم، فعّالیّت های انقلابی او به شهرهای دیگر، از جمله تهران نیز کشیده شد و در همین راستا، در بهار سال 1356، در مسجد «قبا»ی تهران، به وسیله ساواک دستگیر شد و مدّت 18 روز در زندان کمیته، مورد بازجویی و شکنجه قرار گرفت، امّا در نهایت، با هوشیاری، خود را از چنگشان خلاص نمود. او بعد از آزادی از زندان، بر شدّت فعّالیّت های خود افزود و در پخش اعلامیههای امام در روستاها و شهرهای شمال کشور و تبلیغ علیه رژیم، نقش فعّالی بر عهده گرفت. در این دوران، شهر و روستا، باغ و کارگاه، دانشکده و خانه میدان فعّالیّت و مبارزه او بود. او از طرف سازمان امنیّت و شهربانی بابلسر، به عنوان دانشجویی اخلالگر شناخته شده و از این ناحیه، متحمّل صدمات و ناراحتی های زیادی شده بود، ولی ایمان و اراده قوی، تلخی ها را برای او شیرین میکرد و ناملایمات را به جان میخرید و از خروش نمی ایستاد. در روز 15 خرداد سال 1357، تظاهرات پر شوری جهت بزرگداشت یاد شهیدان خرداد سال 1342، در بابلسر برگزار شد. پلیس و نیروهای وابسته به رژیم فاسد پهلوی، برای سرکوبی و جلوگیری از تظاهرات، وارد عمل گردید و با جنگ و گریز، به تعقیب دانشجویان و مخصوصاً اعضای فعّال و پیشتاز انقلاب پرداخت. ایّوب که در طرح و اجرای این تظاهرات، نقش عمده ای ایفا مینمود، با چند تن از دوستانش از داخل شهر، به طرف کنار دریا گریخت. در آن زمان، آنها مسافت طولانی را میدوند و پلیس همچنان به تعقیب آنها میپردازد. ایّوب به علّت عارضه ای که در پایش بود، خسته شده، به یکی از خانه های محل، پناه میبرد، امّا صاحب خانه، که از عوامل و مزدوران رژیم بود، با حمله به ایّوب و ایجاد سر و صدا، او را لو میدهد و ایّوب به اسارت پلیس و ساواک در میآید. مأموران شاهنشاهی، بلافاصله پس از دستگیری، او را زیر ضربات مشت و لگد و باتوم میگیرند و با دشنام و ناسزا، او را به شهربانی میبرند. در شهربانی، بنابه سابقه ای که از مبارزات ایّوب سراغ داشتند، ناجوانمردانه به جانش میافتند و از هر طرف، به ضرب و جرح او میپردازند؛ تا جایی که او چندین بار از شدّت ضربات و جراحات وارده، از هوش میرود و هر بار که زبان به پرسش و علّت این همه قساوت و بیرحمی میگشاید، با دشنام و کتک، به استقبالش میروند. وقتی برای چندمین بار، ایّوب در تاریخ 24/4/1357 به هوش میآید و لب به انتقاد میگشاید، در این حال، باتومِ مزدوری سنگدل بالا میرود و با قدرت اهریمنانه بر فرق او فرو میآید و قسمت عمده ای ازسر و زیر گوش او را میشکافد و در اثر خونریزی مغزی، ایّوب مظلومانه به شهادت میرسد. چند روز بعد، جنازه او، در میان تشییع پرشکوه مردم، از بابلسر به اردبیل منتقل میگردد و در گلزار «علیآباد» اردبیل به خاک سپرده میشود. «ایّوب از دوران کودکی، علاقهی عجیبی به مسائل مذهبی و عقاید دینی داشت. یادم میآید وقتی که 4، 5 ساله بود، پارچه ای را به شکل عمّامه در میآورد و چادر مرا هم به جای عبا روی شانهاش می انداخت و میرفت و پشت پرده میایستاد و می گفت: «مادر، من روضه میخوانم؛ تو هم گریه کن.» یک بار هم وقتی که ایّوب در کلاس اوّل ابتدایی، درس میخواند، ماه رمضان بود و او تصمیم گرفته بود تا روزه بگیرد. ما هرچه به او گفتیم که هنوز تا مکلّف شدن تو برای روزه گرفتن، سالهای زیادی مانده است؛ ولی او قبول نکرد و یک روز همراه ما روزه گرفت. بعد از اینکه روز از نیمه گذشت، کم کم ضعف در جسم کودکانهی ایّوب مستولی گشت. ما با دیدن این ضعف در جسم و چهرهی او، مضطرب و نگران شدیم و با اصرار از او خواستیم تا روزه اش را بشکند. ولی او درحالی که از ضعف، رنگ بر رخسارش نمانده بود؛ قبول نکرد. وقتی من و پدرش دیدیم که او با اصرار ما، راضی به خوردن روزه اش نمیشود، ناچار به خواستهی او تن دادیم و آن روز، پدرش او را به پشت گرفت و تا افطار، این طرف و آن طرف برد تا اینکه وقت اذان شد و ایّوب به همراه ما، بعد از یک روز سخت، افطار کرد.» بعد از شهادت «پس از شهادت ایّوب، عمّال خودفروخته رژیم، به خاطر آشکار بودن آثار شکنجه و جنایت بر پیکر شهید، قصد داشتند تا برای محو کردن سند جنایت خود، از بیم خشم ملّت؛ شبانه و مخفیانه پیکر شهید را دفن نمایند. برای همین، از بازپس دادن آن به خانواده شهید، به شدّت ممانعت میکردند. ولی با پیگیری پدر شهید و رشادت وکیل و اعتراضات و درخواست پیگیر دانشجویان، ناچار شدند جسد شهید را پس از چند روز تحویل دهند. ولی شایع کردند که ایّوب، با پیکری غرق در خون و جسمی کبود و سیاه از آثار شکنجه؛ به علّت سکتهی قلبی درگذشته است! پیکر شهید را برادران همرزمش چون نگین انگشتری دربر میگیرند و همراه با کاروانی از چندین اتومبیل، از بابلسر به چالوس آورده، از چالوس به اردبیل، منتقل میکنند. در طی این تشییع طولانی و با شکوه، از استان مازندران و گیلان تا اردبیل، مردم شهرها و روستاها، با شعارهای آتشین و انقلابی خود در طول مسیر حرکت کاروان، به استقبال شهید میروند و موجی از نفرت و انزجار نسبت به دستگاه جبّار به وجود میآورند. تا جایی که در برخی از مسیرها، عناصر رژیم، اجازهی عبور تشییع کنندگان را از داخل شهرها نمیدهند و آنها را مجبور میکنند تا از جادههای خارج از شهر و از مسیرهای کمربندی عبور نمایند. در اردبیل نیز، تشییع پرشکوه پیکر شهید، نقطه عطفی در شعلهورتر شدن آتش انقلاب در اردبیل میگردد و به این ترتیب، ایّوب بعد از شهادتش نیز، وظیفه خود را در مبارزه با رژیم ادامه میدهد و پیکر بیحانش، خاری در چشم مزدوران شاه میگردد.» انتهای پیام/ منبع: دفاع مقدس